همسایه مسجد بودن آرزوی همیشگیه من بوده و هست ولی خب از فاصله استجابت آرزو تا درک ش باید خدا توفیق عمل بده؛ بعد سه ماه امروز وقت شد نماز اول وقت رو تو خونه ی خدا که همسایه م هست! بخونم و الحمدالله بابت این حال شیرین اونم تو شب ولادت عمه جان زینب :) امشبُ بابت عیدی و حاجت ، نُصرت طلب کردم از خدا ، یه نصرت خاص همراه با عزت کامل و سلامت خصوصاً بابت سه ماهِ پیش رو که یاریش رو‌عجیب لازم دارم؛ خدایا تو منو همچین شبی بی سبب دعوت نکردی خونه ی خودت؛ من عاجزم از درک حکمت هات و‌ ذهن کوچکم بی خردتر از اونه که آغوشِ مهربون ت رو درک کنه ، همیشه همین طور بودم و تو هم همیشه مهربون و‌توبه پذیر بودی ، همچون همیشه ی تاریخ بشر ، بر عهد خودت استوار! ، تو پاک و منزهی و من جز تو هیچ مسیری ندارم؛ پس از هزاران بار ظلم در حق نفسم باز هم برگشتم که مجال م بدی برای بندگی برای آغوش بازت که جز اون جایی ندارم، ای شنونده ترین.

 


یه پاتیل غذای محبوب ت رو بپز؛ با اینکه هوا سرده پنجره ها رو باز کن ، چای دم کن ، یه دسته موسیقی محبوب و ملایم بذار پخش بشه ؛ نورِ خونه رو کم کن؛ ریسه ی نور که تو گلدون شیشه ای پای کتابخونه س روشن کن ، نون بذار تست بشه ، نصف لیوان آب جوش بریز بذار لب پنجره برای چای خنک بشه که بازم زبون ت نسوزه؛ شامُ و بردار بشین رو همون کاناپه خردلی که چند دقیقه پیش خیلی بهم ریخته بود و الان مرتب شده ، شام بخور ، چای بخور ، بنویس ، گوش بده ، فکر کن ، لبخند بزن، با خودت زندگی کن و یادت بمونه زندگی همین لحظاتِ همین دقایقه همین روزا و شباس که میگذره و میره و خاطره میشه ، و سوال میشه چطور زندگی کردی!

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

 


شنبه ها رو‌ کسی دوست نداره ؛ زمستون رو فصل سردی می دونن ، سردی و تنهایی، لبریز شدن غم ها و منجمد شدن خاطرات به همون شکل که هستن خوب و بد. میدونیم که هفت اما عدد سحرآمیزیه؛ پر از اسراره و‌‌ وقتی کلی عدد میگذره بر تو طی چند ماهِ سخت؛ وقتی میرسی به یک شنبه با عدد هفت باید هم منتظر اعجازِ بمونی و اعجاز خودشُ نشون میده کافیه به رفاقت و لبخند ایمان بیاری :) مومن بمونی به طلوع وقتی حتی بر فرض محال خورشیدی هم در جهان باقی نمونده باشه!

 


من تو این شهر روزای قشنگی دیدم ، صبح های قشنگ و شب های قشنگ تر! لذت کشف این شهر هیچ‌وقت تمومی نداره ، برای منِ کنجکاوی که همیشه در پی کشف سوراخ سمبه ها هستم ، منی که میخوام خودمو پیدا کنم طی این گشتن های مداوم! 

گمان می کنم در پی کشف جهان اطرافم، روح خودم صیقل میخوره و به موازات این صیقل خوردن لایه هایی کنار میره که من اونا رو نمی شناسم! اما اون لایه ها از من هستن! و عجبِ داستان همینجاست! قسمتی از خودت رو میبینی که همیشه مخفی بوده! مثل اینکه بتونی مث یه عروسک گردون گردن ت رو صد و هشتاد درجه بچرخونی و بتونی کمر خودت و ستون فقراتت رو‌ ببینی! شاید مثال عجیب و بی ربطی باشه ولی بهترین گزینه برای بیانه این موضوعه ، دیدن لایه های جدید و ناشناخته از خود. 

که وقتی میگی میرم خودتم باورت نمیشه! اما میری در کمال تعجب؛ وقتی میگی باید برم! و طرف ت میگه دیگه حرف رفتنو نزن! و گمان میکنه تو میمونی و گمانش بسیار عبثه! و تو میری! وقتی یک جمع بهت خیره میشن و فکر نمیکنن تو اونکار عجیب رو انجام میدی اما تو انجام میدی همه رو متحیر میکنی و چهارصدنفر همزمان تشویق ت میکنن! و صدای فریادهای خاص کسی حتی اون پایین میاد که دست از تشویقِ جنون وارش! برای تو برنمیداره و تو اصلاً نمیشناسیش!

در تمام این ها منی نو نهفته که در گذر زمان کشف شده و یا نامکشوف مونده!!! و تو هربار که کوچه های این شهر رو میگردی تا یه هاستل نقلی پیدا کنی! تکه ای از خودت رو طی این تمرین کشف میکنی!

مث نفس کشیدن در کوژین! به معنای با هم زندگی کردن برای خود و یکدیگر را شناختن! شتابان برای شناختن و شناختن. و حالا گرچه این شهر رو دود‌گرفته اما هنوزم محبوبِ منِ ، برای دیدن و گشتن و سفر کردن و حتی با دود نفس کشیدن. و برای خود را پیدا کردن.


یک غول هست به اسم احساسخورک! این غول به لحاظ حجمی خیلی خیلی بزرگ است اما با تمام بزرگی ش دیده نمی شود! و این اعجاز اوست. سر و سرک می کشد ولی هیچ کس نمی بیندش. پشت سرت چمباتمبه می زند و قایم می شود. شاید هزار سال در عین صبر منتظر می ماند و کافیست یکبار در اثر ظلمی ، سو تفاهمی ، بی مهری یا اتفاقی یک احساس در تو بمیرد! احساسخورک درست همینجا قد علم می کند و خودی نشان می دهد و باز هم در عین اینویزیبل! بودن دو دستش از دو طرف ت منتظر است تا هر احساسی را به محض دلیور شدن ببلعد!
چنان ببلعد که گویی از اول نبوده! عده ای می گویند درون دلش پر از نعش احساس ست! پر از جسد حُب و مِهرهای تازه! پر از نوزاد نودوستی و عاشقی ، پر از حس های یخ زده ی کمک و همدردی! آنقدر احساسات را بی حساب خورده که بعضی احساسات در مرز ریشه کن شدن قدم می‌زند! مثل عشق حقیقی، مثل رفاقت بی توقع، مثل حُب ، مثل شیفتگی!
حالا منم و جدال این احساسخورک که حدوداً‌ هجده ماهست در وجودم جوانه زده دست بردار هم نیست و هر روز منم و حجم چپاول احساسات ریز و درشتم زیر نظر این غولِ با شاخ و‌ دُم!


خدای حافظه بودم و الان باورم نمیشه مناسبتی رد میشه و میره و‌ من یادم نمیمونه! خیلی عجیبه؛ روزی می گفتم‌ چطور ممکنه آدم روزهای مهم مناسبتی رو یادش بره! و‌نفهمه! مگه ممکنه ، باورم‌ نمی شد، اما ممکن شد هر قدر از عمر جوانی کسر و‌ بر عمر حیات زمینی اضافه میشه ، به عدد سپید شدن تار موهای مشکی ، از خاطرت کلی موضوع ریز و‌ درشت میره جوری که اصلاً یادتم نمیاد موضوع چی بوده ، درست مثل یه ایوون که باد داره ریز جزئیات مونده روی میزش رو‌ میبره! 

روی میزش پر از کاغذه ، پر از دست نوشته های روزهای مختلفه ، پر از حجم کلماته ، پر از یاد و‌خاطره س ، پر از یادآوریه! پر از زندگیه و‌ به هر وزش باد سنگینی حجم زیادی از کلمات رو باد با خودش میبره تا نا کجاآباد؛ 

یه روزی میای تو همین ایوون و میبینی رو میز هیچی نمونده ، بگو یه تکه کاغذ ده در ده! هیچی نمونده! و اینجا خودت در عجب میمونی از بازیِ روزگار و‌ کاراش! از اینکه چطور یادم تو را فراموش بازی راه میندازه و‌ تو میبازی! تو که خدای حافظه بودی چند روز بعد یادت میاد که بیست و‌ نهم چه روزی بودی و دیگه کار از کار گذشته و به کارت نمیاد! چون دیر یادت اومده.


این متن رو بیست روز پیش نوشتم ، نصف شب میون خواب و بیداری ، اون موقع خیلی دوسش داشتم ، الان یادم نمیاد چرا ، نای پاک نویس کردنشم نیست ، برای اینکه یادم نره چی نوشتم همینجا میذارمش که محفوظ بمونه.

پ.ن: یادم اومد که چقدر رنجور بودم حین نوشتن ، یاد اومد اشکم بند نمی اومد! واسه همین بدخط بود، یادم اومد با رد اشک رو صورت خوابیدم ، اما صبح از حس نوشته هام میوه ی شیرینی رشد کرده بود که خیرش با دو تماس پیا پی بهم رسید و باعث شد از ت دادن پرچم سفید صلح از دست خودم خوشحال باشم.


مطمئن بودم اشتباه از او بود! شک نداشتم و زیر لب غرولند کنان فکر می کردم چرا؟! گم شدن پنس مسئولیتش متوجه او بود و قبول نداشت!!! سه ساعت که هدر رفت و پنس پیدا نشد ، ببچاره وار نشسته بودم دنبال راهی برای جمع کردن داستان بدون نیاز به پنس! ، به ذهنم رسید کشوی اول را باز کنم و بلند گفتم «ای والله» ، خوشحال شدم پنس پیدا شد. اما عجیب ناراحت شدم از دست خودم با قضاوت عجولانه در مورد «ف» که گم شدن پنس تقصیر او نبود! پناه بر خدا از شر اشتباهات و #قضاوت های نادرست.

 


تو مغزم پر از حرف و تو ذهنم پر از کلمه ست ولی انگار قفلش کرده باشن ، هیچ نمیدونم چطور بنویسم ، یادش بخیر قدیم ترها راحت می نوشتم کافی بود اراده کنم ، رود کلمات می لغزید روی کیبورد ، البته از حق نگذریم کیبورد فیزیکی هم بی تاثیر نبود و من الان مدتهاست که با گوشی می نویسم. شاید حتی اگه به جای کیبورد فیزیکی و صداق تق تق معمولیش یه ماشین تایپ داشتم بیشتر تر می نوشتم اصلاً!

گاهی مطمئن میشم در زمانی زندگی می کنیم که ظلم ش بیشتر از آسایش ش برای ماست؛ اگه ما هم اینترنت نداشتیم ، اگه این همه ارتباط و امکانات نبود شاید بیشتر فکر می کردیم و بیشتر می خوندیم ، زودتر می خوابیدم و روزمون برکت داشت ، به هم نامه می نوشتیم گاهِ دلتنگی.‌ قرار می ذاشتیم همو ببینیم، دست همو بگیریم و با هم بخندیم تا حال مون بهتر شه و از همه مهمتر ماشین نویسی و دست نویسی کردن نوشته ها باعث میشد رود کلمات ذهن مون نخشکه، درست مثل رود در حال خشک شدن ذهن من که از کلمه خالی ترینه و گرنه من اگه نارنجدونه پنج سال پیش بودم این رودخونه خروشان ترین بود و خدا میدونه اگر رود کلمه خشک بشه چقدر بلا نازل میشه!


شاید اگه میگرن نداشتم و یه بسته پنیر تو خونه ای که یک نفر زندگی میکنه اینقدر زود کپک نمی زد ، پنیر رو از خود کارخونه به صورت کامیونی به قیمت پخش میم و یه یخچال صنعتی هم گوشه خونه میذاشتم برای نگهداری اون همه پنیر :( ، هر بار که یه بسته پنیر باز می کنم ، موشِ پنیردوستِ درونم جیغ های ریز و زیر! میزنه و میگه: «کل بسته رو بنداز بالا!» و همین موقع هاست که صدای پوزخندِ میگرنِ درون میاد و میگه «جون بابا!» کپک ها هم از عدم! دست به سینه کلاه از سر برمیدارن و

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

تخفیف seoAmooz ایران اپلیکیشن بهترین سهام برای خرید دل میگه اجناس فوق العاده دانلود بهترین ها